، تا این لحظه: 21 سال و 3 روز سن داره

علی سفید برفی

خاطرات سال 1390

نوروز ١٣٩٠به خاطر بارداری مامان وخاله نعیمه ات جایی نرفتیم. فروردین‌١٣٩٠به‌خاطر‌لوزه هات‌مجبورشدیمِ‌‌یه نصف روز توبیمارستان بمونیم وقتی میرفتی اتاق عمل فقط گریه می کردی ،بعدعمل وقتی به هوش اومدی شدیداتشنه بودی وآب می خواستی ودکتراگفته بودن نباید چیزی بخوری علی جان اون لحظه ات هیچ وقت از یادم نرفته ونخواهد رفت .قبل ازعمل دایی ها وخاله هات وآنا ومعلم مهربونت خانم قنبر نزاد زنگ می زدن وحالتو می پرسیدن خاله جون ازت پرسید چی میخوای توهم گفتی کتاب دستش دردنکنه وقت ملاقات برا ت چندتاکتاب خوب آورد دایی ناصرم قبل ازعمل ازت پرسیدچی می خوای گفتی یک پلنگ صورتی .دایی ناصر از بانک مرخصی گرفته بود ورفته بود برات یک پلنگ صورت...
28 شهريور 1392

خاطرات 1388

 ادامه ی پیش دبستانی علی در تبریز اینم عکس علی در مراسم چهارشنبه صوری پیش دبستانی واینم عکس علی در مراسم فارغ التحصیلی از پیش دانشگاهی،به امید فارغ التحصیلی از دانشگاه  او نم از یک رشته ی خوب اینم گواهی نامه ی پایان دوره ی پیش دبستانی پسر باهوشم علی به کلاس اول می رود - دبستان شهید اسماعیلی در خیابان دامپزشکی - ناحیه 2   علی به همراه هم کلاسی های کلاس اولش ومعلم سال اولش خانم حیدری عزیز نمو نه ای از کاردستی های علی ( برای فعالیت کلاسی گفته بودن موادغذایی مفید ومضررا نشان دهید) لباس های مردم در جاهای مختلف ایران را به صورت فعالیت کلاسی خواسته بودن.    اینم گواهی ن...
28 شهريور 1392

خاطرات 1384

نوروز١٣٨٤.اصفهان .پارک الغدیر. علی به اصفهان می گفت ای سابا.اول رفتیم قم و بعدش رفتیم اصفهان ،این اولین سفر زیارتی پسر خوشگلم بود.   تابستان 84 - جزیره اسلامی ( سینا (خواهرزاده عروسمون که نوشهرن اومده بودن تبریز )، علی و آرمان ) کندوان - همون روز که خواهر عروسمون اومده بودن از صبح رفتیم کندوان .موقع خوردن نهار بارون حسابی بارید و ما مجبور شدیم رو بچه ها پتو بکشیم که کمتر خیس بشن ١٧شهریور ١٣٨٤ مصادف بود با سوم شعبان، به آپارتمان خودمون-در زنجان ،شهرک کارمندان ،اسباب کشی کردیم .دوازده روزه بودی که تبریز آپارتمان گرفتیم ولی خودمون زنجان مستاجر بودیم ولی من ازصاحب خو نه واسباب کشی خسته شده بودم ،قرار شد آپارتمان ...
28 شهريور 1392